تبليغاتX
متهم

متهم

اجتماعی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:17  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

به نام او، او که همیشه جاری ست، خدا

با سلام

   در این دوران مکرر و در این ابتذال جاری، تنها چیزی که حیات دارد حقیقت است، بودن نه به عنوان واژه ای صرف که حضوری ست فرا تر از حیات، ابتذال نه آن چیزی ست که ما خود را از آن مبرا می دانیم و نه آن شکلی که از آن تصویر می سازیم، به گمانم هر آنچکه حقایق جامعه را نادیده بگیرد و انسان را فراتر از انسان بودن خود تصویر کند، و شعور را نادیده نمی توان واژه ای جز مبتذل بر آن نقش کرد.

   برنامه های کنونی سیمای ما در اکثر موارد حامل و ناقل این واژه است، از خبر رسانی یک سویه و تبعیض و تبلیغ گرفته تا چرخش های ناگهانی و بی محتوی، از رسالت های فرا خدایی گرفته تا تبلیغ کودکانه اخلاق، از به بازی گرفتن تا خود بازیچه شدن، کجا می توان غنایی یافت که غرض را در آن راهی نباشد.

   استقلال باید واژه ای در خور سیمای ما باشد فراتر از هر جناهی واز هر غرض و القایی به بیننده، آنانکه ما را متأثر از این تحریف می دانند خود را فریب می دهند، مردم آگاهند و این نجابت تاریخی این ملت است و احترام به اخلاقی ترین دین الهی که لب به شکایت نمی گشایند.

 درک ما فراتر از برنامه سازی های شماست، که به استحاله بیانجامد، الگو سازی با سیاه نمایی برخی تفکرات و منور سازی خواسته عهده ای قلیل به عنوان افکار برتر و گاهاً خدامأبانه نیست، خوب ترین هارا باید در کنار آنچکه نارواست گذاشت و هر دو را باید در مقابل دیدگان مخاطب بگذارید تا او خود انتخاب کند و گر تحلیلگری دراین میان به عنوان یک آنزیم اجتماعی قصد در روان کردن برداشت مخاطب را دارد، بهتر این است که خود فراتر از غرض و تحمیل باشد، که در غیر این صورت خود عین ابتذال است، سیمای ما یک آنزیم اجتماعی ست که باید فراتر از پسند عده ای و مقروض تر از آن به مردم خود- همانان که پایه های حقیقی این نظامند- باشد، فراتر از هر منفعت جناحی و شخصی در پی منفعت اجتماع و منزلت انسانی باشد، نه تریبونی در راستای نمایشنامه های پلید جناحی که نوشدار و نیستنند چرا که کهنه زخم های التیام نیافته و دردهای جدید را مردم بر تن و روح خود احساس می کنند، کدامین پرده ضخیم جهل می تواند ادراک متبلور و عظیم این ملت را از نور حقیقت دور نگاه دارد.

   امیدوارم سیمای ما خود این پرده را بدرد و استحاله را از ابزار خود به کناری بگذارد، مردم در انتظار حقیقتند و می دانند، اما می خواهند سیما آیینه ای کامل باشد، بالغ تر از آن که تصور می شود.

سیمای ما نباید پاک کننده تزویر و قداست دهنده به آنانی باشد که تحت هر لوایی حتی آنان که خود را انقلابی تر و متدین تر نشان می دهند اما ید خیانت چه از سر غرض و چه از سر بی شعور از آستین شان رنگ سیاهی بر تن اسلام و انقلاب می زند، باشد.

   خدا همیشه جاریست و حقیقت اوست، کار خدایی را خدا تواند کرد، راهنمایی بخشی از تلاش ماست اما احترام به انتخاب و اراده انسانها کار خدایی کردن است، چرا که خدا نیز با خداوندی خودبه جای ما انتخاب نکرد، او به ما اراده داد و انتهای راه خوب و بد را نمایان ساخت و راهنمایانی را نیز فرستاد تا خود انتخاب کنیم چرا که در انتخاب راه هیچ اجباری نیست.

 

فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمصیطر:

به یادشان آور، وظیفه ای جز این نداری تسلطی بر آنان نخواهی داشت.

                                                                                      سوره عایشه آیه ۲۳

 

                                                                                  با تشکر

                                                                         محمد ملکی کردکندی

                                                                       جمعه ۴/ادیبهشت ماه/۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

۱- هیچکس قدرت را به قصد واگذاری آن به دست نمی گیرد، قدرت وسیله نیست، هدف است، آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب بر پا نمی کند، انقلاب می کند تا دیکتاتوری را بر پا کند.

۲- انسان چگونه قدرت خویش را بر انسانی دیگر اعمال می کند؟ آری، با رنج دادن او.

                                                                                                               جرج اورول

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:29  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

تازه آگاه می شوی

زمانی که غبارها فرو می نشیند

غبار رهسپاری تو

آری آنجا که تو را با خاک بدرقه می کنند...،

چه لطیف است، احساس آغاز

و من واقفم، واقفم که مُرده ام 

من مُرده ام...

"برخیز"

ابتدایی ترین کلام

با گام هایی نه از استخوان

این بار خودم، قدم بر می دارم، بی هیچ واسطه ای

"من"

ابتدایی ترین حقیقت

آزاد از انحصار تن

بر می خیزم، و این رهایی ست

"رهایی"

یعنی:

من، بی انحصار تن

و "منم مُرده ام"...

م.م.ک. خزان ۳۰/۰۱/۸۷

شادی حقیقتی ست که نمی توان در لابه لای واقعیات جاری جامعه یافت، مگر می شود به تنهایی شاد بود، پس دیگری چه؟

مرگ مترداف غم، نا امیدی و...،نیست مرگ شوخی طبیعت است با تن،امیداوارم خندۀ آخر را به کام مان تلخ نکنند!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:24  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

   گاه حد فاصل میان دو سطر، همانند فاصله میان دو دکمه است، شاید گشودن دکمه اول حرکتی معمول باشد، یا نگاشتن سطر اول، اما سطر دوم و دکمه دوم و الی آخر... .

   گاهی نباید پا به سطر دوم گذاشت شاید بهتر است به همان سطر اول اکتفا کرد...، مرثیه در همان سطر اول کامل شد!

خزان م.م.ک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:5  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

افتاده ام،...، بر این خاک

گویا انتحارم

تنی نمانده از من، گویا گرسنگانند

رنجور روح آدم، مقهور آدمیت

در هم تنیده ایم ما، دستان پر گناه را

جان را لطافتی نیست،...، مملو از قساوت

مُرده تن های ما

در وحشت و رذالت

من می روم به آنجا، که ابرها نباشند...

م.م.ک. خزان ۲۶/۱/۸۵

   شاید قدری دیر شده باشد اما زخم های نشسته بر تن آدمی را نمی توان به سادگی فراموش کرد شعر بالا برای سالها پیش است اما مناسب دیدم آن را هدیه کنم به تمامی انسانها چه مسلمان، مسیحی و یهودی، به تمامی آنهایی که انسانیت را دوست می دارند،...، آزادگی پوششی فراتر از دین و مذهب دارد، آزادگی مولود انسانیت است و هر انسانی با هر دین و مذهب و نگرشی فارغ از هر پیوند و تعصبی می تواند آزاد باشد و بر زخم های تن آدمی ...،

   بماند، زنده باد آزادگی.......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط محمد ملکی کردکندی  | 

به نام او، او که همیشه جاری ست، خدا

با سلام به حضورت، تویی از جنس من

امروز آغاز من بر سطور بی پایان زندگی ست، آغاز روایتی از انجماد، این مکتوب و این دفتر را برای بیان آنچه که باید باشیم و آنچه که نیستیم، و برای بیان حقایقی که در میان واژه ها پنهان کرده ایم، گشوده ام.

گرفتاری هایمان، فراموشی هایمان، تکرار بی واسطه زندگی در میان ایام و این هرگز ندیدن ها، نپرسیدن ها و ... ، چرا؟

انجماد معنای متهور و محصول زندگی کنونی ماست، واقعیتی که از نبودن گرمای معرفت در میان مان خزیده است، ما انسان های یخ زده ای هستیم که حتی در میان جمع بودن مان نیز موجب ساطع شدن ذره ای گرما نمی شود، حتی قادر نیستیم به های دمیده شده از درون مان دل خوش کنیم.

بهتر است برای لحظه ای فارغ از آن بزک های همیشگی و متداول مان به خود بنگریم، چهره های عبوس، دلگیر، ماتم زده، خاموش، سرد و خاکستری و واژه های معکوس ... ، آموخته ایم دهان بجنبانیم، منی از آزادی می گوید و دیگری مصادره اش می کند و تو به این بده بستان می گویی دیکتاتوری، منی از عشق می گوید و دیگری آن را به فعلی جنبان و لغزنده تعبیر می کند و تو به این در هم فرو رفتن ها می گویی انزال، منی از اینکه منجی دموکراسی است می گوید و دیگری به نام دفاع از آن نه تنها انسان ها و تاریخ حتی واژه را هم ذبح می کند و تو می گویی جنگ برای صلح و آزادی، منی از فقر می گوید و دیگری با دهانی پُر و جُنبان تأیید می کند و سه وعده را در یک وعده می لُباند و تو می گویی ... .

نه، سخت در اشتباهیدکه گمان می کنید من نو رسیده در این تابلوی یخ زده عزم سیاسی نویسی کرده ام، نه من به قصد تلنگر - اگر بتوانم لگد - زدن به من هایی آمده ام که دست از استعمار واژه بر نمی دارند تا زمانی که بتوانند در پشت این واژه ها خود را ارضا کنند.(خود ارضایی)

استمناء این واژه از نظر من نه تنها برای خود ارضایی جنسی که به گمانم هستند کسانی که دست به خود ارضایی قدرت، آزادی، ثروت، ظلم، محبت، شکم بارگی، رفاقت، شادی، غم و ...، می زنند، آیا تا به حال از واژه ها به معنای حقیقی نهفته شده در آن ها استفاده شده است یا در حد همان خود ارضایی باقی مانده است!؟ تلاش من در این است که قدری این پرده سخیف و سنگین را به کناری بزنم تا گوشه ای از خود را به نظاره بنشینیم ...

به تابلوی من خوش آمدید...

م.م.ک. خزان

۰۹/۰۹/۸۷

با همین دیدگان اشک آلود،

از همین روزن گشوده به دود،

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،

به بهاری که می رسد از راه،

چند روز دگر به ساز و سرود ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:26  توسط محمد ملکی کردکندی  |